




|
.....فراموش کن عشق را
|
قصه را تمام کن با همان کلاغ که به خانه اش نرسید من قصه ای نو دارم با یک خانه تازه برای کلاغ............ [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 14:16 ] [ سولماز معصوم زاده ]
[ ]
نه اگر من در این صدا هزار بار فریاد شوم باز در انتهای عشق تو سکوتی بیش نیستم [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 17:5 ] [ سولماز معصوم زاده ]
[ ]
ترا دوست دارم ای تپش همیشگی عشق در من و به اندازه هر ثانیه از عمرم ترا میستایم .از آسمان که بپرسی میگوید در آبی ترین نگاهش و در ابریترین سلامش ترا میبینم که از لبخند عشق باران شده ای از زمین که بپرسی میگوید در هر ذره از خاکش بذز عشق ترا میکارم تا هر لحظه و جودت را تازه تر ببینم از قلبم که بپرسی میگوید نام ترا با هر ضربان تکرار میکنم تا ترا همیشه داشته باشم.دستانم هر چند کوچک اما بزرگترین عشق را تقدیم تو میکند تا تو ناب ترین عاشق گرمی دستانت را شاهد دستانم کنی.هر چند از تو حرف زدن به اندازه دریا ها هم کم است اما بگذار تا در این دلتنگی از تو سخن بگویم که و جودم از هیجان عشق تو میلرزد باشد که سال هاست عاشق تو ام اما هر روز بیشتر از روز پیش به تو عادت میکنم و ترا دوست دارم وبمان همیشه در لحظه های خستگی ام تا عاشقانه نام ترا تا ابد فریاد زنم....... تقدیم به همسر مهربانم [ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 17:28 ] [ سولماز معصوم زاده ]
[ ]
شب یلداتون همیشه گرم باشه خوش اومدی زمستون
از شب تلخ نبودن شب یلدا چی میدونم جز همین جمله که تا آخر شب تنها میمونم
شبی که ستاره هاشو خط زده دست جدایی چند شب یلدا گذشته آخه کی پیشم میایی؟
بوی تنهایی گرفته قامت سرد زمستون کی مارو جدا نشونده از یکی شدن تو بارون
قصه های شب یلدا قصه عشقه و شادی کاش که تو قصه با هم بودنو یادم میدادی
دل تنگم پره از غربت یک لحظه نفس شب یلدا واسه من شب نشده شده قفس
کاش دیگه دور نمونه دست های سرد انتظار شب یلدا بگیریم ما توی شب های بهار [ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 22:4 ] [ سولماز معصوم زاده ]
[ ]
تو در هیچ و پوچ معنی یک کلمه شدی از ترس فراموش کردنت حفظت کردم و جایی نوشتمت که میخواستم هم پاک نمیشد من واژه ای شدم در هیاهوی چشمهایت و گم شدم پاک شدم کسی ندید جایی من را ننوشتی و هر لحظه محو شدم اینک تو هستی در قلب تنها تسخیر شده از کلمه تو من نیستم در تپش های تاپ و توپ زندگیت...............
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 19:34 ] [ سولماز معصوم زاده ]
[ ]
باز هم جمعه آمد عصر غم انگیزش بیداد میکند تنها هم که باشی دیگر وای به حالت که جمعه خفه ات نکند شانس بزرگی داری تلوزیون را هم که بهتر است اصلا روشن نکنی که فقط پول برق زیاد میاید و لا غیر ...مدرسه و دانشگاه هم که نمیری تا بروی سر درس و مشق فردا ...ای یادش بخیر مدرسه که میرفتیم و جمعه که میشد با چه حسرتی به پدر و مادرم نگاه میکردم و در دل آرزو میکردم که منهم مثل آنها درس و مشق نداشته باشم و بنشینم سر سریال های تلوزیون حالا که بزرگ شدم با حسرت به بچه هایی نگاه میکنم که با کیف و کتاب به مدرسه میروند و افسوس میخورم که ای کاش همیشه بچه میماندم. دلم تنگ است کجایی کودکیها کجایی کیف من مشق و کتابم کجایی نیمکت ها همکلاسی کجایی زنگ ورزش یا حسابم نوشتن از آن روز ها حتی به تعداد هزاران هزار کتاب هم برای من و دل تنگم کم است.نیمکت های چوبی در هم شکسته که تا میخواستی تکانی به خود دهی جر وجر صدا میداد شاید الان برای همیشه از مدرسه ها بیرون انداخته شده اند بی انکه کسی از آنها یک تشکر خشک و خالی بکند تخته سیاه هایی که نوشتن روی آنها آرزویی بس بزرگ بود الان شاید وایت برد هایی هستتند که جایشان را گرفته اند دفتر های کاهی که اصلا به دل نمینشستند الان اصلا نیستند که بخواهند هم به دل بنشینند جمعه که میشد باید حمام میکردیم با آبگرمکن نفتی آن هم در زیر زمین تازه نرم کننده و شامپو های خارجی هم که نبود موهایمان زبر میشد و بعد از حمام هم پدر روی بخاری نفتی موهایمان را خشک میکرد تا سرما نخوریم مدل موهایمان دیدنی بود
چه صفایی داشت همه اینها دلتنگتم کودکی
[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 18:34 ] [ سولماز معصوم زاده ]
[ ]
سکوت که میکنم تازه یادم می افتد که حرف هم یزنم فرقی نمیکند چون قدرت ایستادگی بر حرفم را ندارم و زودتر از آنچه انتظار میرود اشک روی گونه هایم میلغزدو زود تسلیم میشوم هر چند اصلا خوش ندارم همه باشم جز خودم...این روز ها هم خوب یاد کرفته ام که صبوری کنم از اول تا آخر شاید ایوب پیامبر هم از این همه صبر من به لب بیاید اما دنیا چنان برایم چرخیده که جز صبوری کاری از من برنمیاید و خدا تنها سنگ صبورم میداند چرا؟؟؟ همه را دوست دارم از کسی بدم نمیاید شاید هم می آید ومن تظاهر میکنم که همه انسانند و حق انسان بودن دارند حتی آن آدم برفی که عمرش تا سرماست و دماغش هم نیاز به عمل زیبایی دارد آخ که این همه دلسوز بودن هم خوب نیست که دلت حتی برای پیرمرد در حال عبور از خیابان هم بسوزد و شاید برای گربه ای که از سرما انقدر پف کرده که بانمک تر از همیشه به نظر میآید اما فقط به نظر میاید .مرور خاطرات گذشته هم که برایم پایانی ندارد از سه سالگی ام را بلدم مرور کنم اون روزها من یک بوت قرمز رنگ داشتم یادم هست که سه چرخه ام چقدر به نظرم یزرگ می آمد حتی به یاد دارم چقدر اون شکلات با طرح بابا نوئل رو دوست داشتم هنوز هم که هنوز ه از کوچه قدیمی که مهد کودکم و مدرسه دوران ابتدایی ام هست هر از چند گاهی عبور میکنم وساختمان نیمه فرو ریخته کودکستان بنفشه رو با حسرت نگاه میکنم ودلم چقدر برای کودکی ام تنگ میشود...... [ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 13:25 ] [ سولماز معصوم زاده ]
[ ]
به نوشته هایم اعتماد کن من رفتنی ام چه فرقی میکند چه از دنیای تو چه از دنیا.....
باورم نکردی حتی با اشکهای خسته از ریختن چه فرقی میکند حال این چشمها برایت که دیگر ترا نمیبیند چه فرقی میکند به تو کور باشند یا به دنیا....
دست هایت را بستی آغوشت قفل شده است من بیرون از همه چیزم در خلایی از نفرت چه فرقی میکند در کنارت باشم یا نه.......
[ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 2:42 ] [ سولماز معصوم زاده ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |